سبد خرید
0

وبلاگ

لایه های پنهان هدفگذاری

مقالات زیادی در مورد هدفگذاری و نحوه ی دستیابی به آن وجود دارد، اما این مقاله در کنار سایر مفاهیم به چیزی ظریف تر و در عین حال مهم تر می پردازد: گاهی شکست استراتژیک در اهداف بسیار ارزشمندتر از رسیدن به آن است. برخی اوقات، تعیین اهدافی که می‌دانید بعید است به آن‌ها برسید، مفید می باشد و گاهی بهتر است دست از تلاش بردارید یا آنان را تغییر دهید در این مقاله به پیچیدگی‌های تعیین اهداف و نحوه تشخیص زمان رها کردن آنها می‌پردازیم.

تعیین هدف چگونه به شما کمک می‌کند؟
هدف‌گذاری به زندگی ما جهت می‌دهد و کمک می‌کند تا پیشرفت خود را ارزیابی کنیم و نقاط ضعف خود را درک نماییم. اما مهم است ابتدا کارکرد آن را بفهمیم.

 اهداف خاص برای مقاصد بیرونی بهترین انتخاب هستند
یکی از روش های محبوب برای استفاده از اهداف که ممکن است آن را تجربه کرده باشید پیگیری نتیجه ای خاص است. به عنوان مثال، من می‌خواهم نویسنده شوم، بنابراین هدفم این است که تا پایان سال یک کتاب بنویسم. همچنین، می‌خواهم آزادی مالی داشته باشم، پس هدفم این است که تا سال ۱۴۰۲ بدهی نداشته باشم. بنابراین، تعیین اهداف مشخص و قابل اندازه‌گیری، مانند GPS، به ما کمک می‌کند تا به دستاوردهای خارجی دست یابیم. همانطور که GPS زمانی مفید است که مقصد را به آن بدهیم، اهداف خارجی نیز زمانی مؤثر هستند که نتایج خاصی در ذهنمان داشته باشیم. این یکی از قوی ترین یافته ها در مطالعات مربوط به هدف در افراد، گروه ها، سازمان ها و زمینه های فرهنگی متفاوت است. وقتی هدف خاصی را تعیین می‌کنید، آن هدف قابل اندازه‌گیری و عملی می‌شود و به شما این امکان را می‌دهد که پیشرفت خود را ارزیابی کنید.

روش SMRT

در این روش هر هدف باید ۵ ویژگی داشته باشد

  • مشخص
  • قابل اندازه گیری
  • قابل دستیابی
  • مرتبط
  • دارای محدودیت زمانی

بنابراین، به جای گفتن “می‌خواهم پول بیشتری پس انداز کنم”، می‌توانیم بگوییم “می‌خواهم مبلغ X تومان را تا فلان ماه سال پس انداز کنم”. با این روش، شما دقیقاً می‌ دانید چه کاری باید انجام دهید. برای مثال، هر روز، هر هفته، و هر ماه باید چه مقدار پول را پس انداز کنید. روش SMART به شما این امکان را می‌دهد که دقیقاً بدانید در طول سال، در کجای مسیر هدف خود قرار دارید و هرگونه انحراف از معیار یا نیاز به تغییر رویکرد را مشخص می کند. یکی از مزایای تعیین اهداف خاص، کاهش یا حذف حواس پرتی ها با تمرکز روی نتایج مورد نظر می باشد. وقتی دقیقاً می‌دانید چقدر باید پس انداز کنید، حذف کردن یک سری هزینه‌ها آسان‌تر است. کار کردن روی اهداف مشخص می‌تواند منبعی از انرژی، انگیزه و استمرار باشد.

اهداف کلی برای مقاصد درونی، بهتر هستند

گاهی اوقات، خواسته‌های ما مشخص نیستند. به عنوان مثال، اگر بخواهیم نویسنده بهتری شویم، چگونه می‌توانیم آن را اندازه‌گیری کنیم؟ با تعداد فروش کتاب، بازدید وبسایت یا ایمیل‌های ورودی؟ در این مورد به مشکل برمی‌خوریم زیرا اگر تصمیم بگیریم “تعداد بازدید وبسایت = نویسنده خوب بودن” باشد، راه‌های مبهم زیادی برای افزایش بازدید وبسایت وجود دارد که شامل خوب نوشتن نمی‌شود.
خیلی از افراد با هدف کاهش وزن، روند مشابهی را دنبال می کنند. آنها با انجام کارهای بسیار ناسالم مانند گرسنگی دادن به خود، حذف وعده های غذایی یا مواد مورد نیاز بدن ممکن است به مرور وزن کم کنند؛ اما مسلما در وضعیت بدتری نسبت قبلشان قرار می گیرند؛ به طوری که هدف خاص آنها به جای کمک، سلامتیشان را به خطر می اندازد. اینجاست که نقش اهداف کلی مشخص میشود.
اهداف کلی به ما کمک می‌کنند تا درمسیر درونی خود پیشرفت کنیم و از نگرانی‌ها و انحرافات کوچک دوری کنیم. برای مثال، به جای تمرکز بر روی کاهش وزن به هر قیمتی، می‌توانیم هدف کلی‌تری مانند حفظ سلامتی و رسیدن به تناسب اندام برای بهبود کیفیت زندگی داشته باشیم. در نتیجه، کاهش وزن به تنهایی کافی نیست؛ بلکه مهم است که سالم باشید. به همین ترتیب، فروش تعداد زیادی کتاب یا کسب یک میلیارد تومان به تنهایی کافی نیست؛ زیرا هدف شما این است که نویسنده‌ی بهتری باشید و یا آن پول را به روشی اخلاقی و پایدار به دست آورید. اهداف کلی مانند سلامتی، استقلال مالی بیشتر، و پیشرفت در یک مهارت از بسیاری جهات مفیدتر از اهداف خاص هستند، زیرا درونی و بی پایان اند.
شما هرگز نمی‌توانید “سالم بودن” را به طور کامل تحقق بخشید یا هرگز نمی‌توانید به طور کامل “نویسنده بهتری” شوید. همیشه کاری وجود دارد که می‌توانید انجام دهید؛ و این نشان می‌دهد که بهترین اهداف، آنهایی هستند که به ما کمک می‌کنند به جای تمرکز بیش از حد بر روی نتیجه، از فرایند لذت ببریم. پس، اهداف کلی و خاص در کنار هم لازمند. داشتن هدف خاص، شما را هیجان زده می‌کند (من ۱۰۰ میلیون درآمد خواهم داشت) و هدف کلی رسیدن به آن مقصد را تثبیت و عزت نفستان را حفظ می‌کند (من در کارم بهتر خواهم شد).


چگونه هدفگذاری می‌تواند به شما آسیب برساند؟

با تمرکز کردن بر یک هدف، می‌توانید چیزهایی که مهم نیستند یا به شما کمک نمی‌کنند، کنار بگذارید؛ اما ممکن است به حالت افراطی رسیده و درگیر آن شوید. این یکی از جنبه‌های تاریک هدفگذاریست که به ندرت درباره آن صحبت می‌شود و اگر مراقب نباشید، ممکن است تسلیم شوید. به عنوان مثال، وکیل ماهری  را در نظر بگیرید که به حدی مشغول کار است که فرصتی برای بچه‌هایش ندارد یا دانشجویی که هیچ دوستی ندارد، زیرا هر روز به صورت وسواسی و تمام وقت مطالعه می‌کند. وقتی روی اهداف خود وسواس داریم، می‌توانیم به راحتی تمام آنچه را که آن اهداف را معنادار می‌کند، قربانی کنیم. از طرفی، دنبال کردن اهداف خاص به شکل وسواس‌گونه می‌تواند افراد را به انجام رفتارهای غیراخلاقی ترغیب کند. مطالعات نشان می‌دهند؛ افرادی که انرژی خود را بر روی هدف خاصی متمرکز می‌کنند، بیشتر دروغ می‌گویند و تقلب می‌کنند. بنابراین، توجه به دو نکته زیر در هنگام هدفگذاری ضروری است:

  • عدم تعیین اهدافی که با ارزش‌های شما همخوانی ندارند
  • انتخاب نکردن اهداف بی‌اثر

تعیین اهدافی که با ارزش های شما همسو نیستند
یکی از بزرگترین تله هایی که افراد در آن گرفتار می شوند؛ نگه داشتن و دنبال کردن اهدافیست که در خدمت ارزشهای اصلی آنها نمی باشد. برخی افراد برای موفقیت و بهبود شخصی، برخی برای روابط صمیمی با دیگران، بعضی برای تاثیرگذاری بر جهان و … ارزش قائل هستند. بنابراین مهم است قبل از هدف گذاری ارزش های خود را تعیین کنید.

این مسئله شاید بدیهی باشد، اما من افرادی را دیده‌ام که برای روابط صمیمانه خود ارزش قائل هستند و بیشتر وقت خود را صرف درآمد بیشتر می‌نمایند، زیرا فکر می‌کنند که این امر آنها را به سوی روابط صمیمانه سوق می‌دهد. همچنین، افرادی را دیده‌ام که با هدف تأثیرگذاری بر جهان با وسواس زیاد به خودسازی و تناسب اندام می‌پردازند و همه چیز را در زندگی شخصی بهینه می‌کنند، تا جایی که تقریباً فراموش می‌کنند چیزی خارج از خودشان وجود دارد. همچنین، افرادی را دیده‌ام که برای استقلال و خودمختاری ارزش قائل هستند و در مشاغل پردرآمدی که از آن متنفرند، گرفتار می‌شوند، زیرا معتقدند موقعیت بالایی که از شغلشان به دست می‌آورند، به آنها قدرت بیشتری برای کنترل زمانی می‌دهد. سپس همه این افراد تعجب می‌کنند که چگونه می‌توانند انقدر بدبخت باشند؟ مشکل از جایی شروع می‌شود که اهدافی را دنبال می‌کنند که با ارزش‌هایشان همخوانی ندارد و این دستورالعمل بدبختی است.
یکی از رایج ترین دلایلی که افراد را در این تله گرفتار می کند دیکته شدن اهداف از اطراف است. ما افرادی را می بینیم که پول زیادی کسب می کنند، تعطیلات خود را در جاهای لوکس می گذرانند، روتین ورزشی خاصی دارند و به نظرمان خوشحال می رسند؛ بنابراین فکر می‌کنیم که ما هم باید همان کارها را انجام دهیم. به همین ظرافت به دیگران اجازه می دهیم اهداف ما را انتخاب کنند. پس ارزش های خود را زندگی کنید و مطمئن باشید اهدافتان برای خودتان است نه دیگران.

بسیاری از افراد ارزش‌های خود را با آنچه دیگران آن را ارزش می‌پندارند، اشتباه می‌گیرند. اگر این دو را اشتباه بگیرید، ممکن است سال‌های زیادی از زندگی‌تان را صرف دنبال کردن چیزی نمایید که حالتان را بدتر می‌کند. اشتباه دیگر تعیین اهدافیست که مشکلاتتان را بدتر می‌کند، نه بهتر. یکی از مواردی که امروز زیاد شنیده می‌شود، این است که من می‌خواهم کسب و کار خودم را راه‌اندازی کنم تا بتوانم در ساعات کاری خودم کار کنم و تحت استرس رئیس نباشم. این افراد به این فکر نمی‌کنند که استرس رئیس بودن سه برابر بیشتر است. به یاد داشته باشید که  در این شرایط، شما مسئول هر تصمیم، هر شکست، هر نظارت و هر قضاوت اشتباه هستید.

اهمیت ابزارهایی که برای رسیدن به اهدافتان استفاده می‌کنید، اگر بیشتر از خودشان نباشد، کمتر نیست. اگر هدفی را دنبال می‌کنید که باعث آسیب به زندگی اجتماعی، دوری از خانواده و از بین بردن شهرتتان می‌شود، باید به دقت بررسی کنید که آیا واقعاً در جهت درست هستید یا خیر.اگر از من بپرسید، می‌گویم: نه.

چگونه می توان اهداف خاص و کلی را به صورت هوشمندانه و متعادل دنبال کرد؟
اگر فقط روی اهداف خارجی تمرکز کنید، باعث می‌شود حس ناخوشایندی پیدا کنید؛ چرا که از نظر ارزش خنثی هستند. کسب درآمد زیاد خوب است اما این هدف توضیح نمی دهد که چرا می‌خواهید پول بدست آورید؟ بنابراین شادی حاصل از آن کوتاه مدت خواهد بود. به همین دلیل برای تعادل در زندگی به هر دو نیاز داریم. مثلاً هدف بیرونی شما می‌تواند این باشد که “من می خواهم در آمدن ۹ رقمی داشته باشم” و هدف درونی ” چون می خواهم با آزادی مالی در مورد پول استرس نداشته باشم” . اکنون هدف بیرونی شما بر یک ارزش “آزادی” متمرکز شده است. بنابراین برای دنبال کردن درآمد ۹ رقمی به گونه ای عمل نخواهید کرد که احساس آزادی کمتری کنید.

به نظر می رسد یکی از دلایل تمرکز روی اهداف خارجی اندازه گیری آسانشان باشد. یک قانون ظاهراً طلایی برای هدف گذاری، امکان تعیین پیشرفت و ارزیابی نسبتا دقیق در جهت آن است. اما اهدافی که راحت تر اندازه گیری می شوند اغلب همان هایی اند که کمترین رضایت را برای ما به ارمغان می آورد. برای تعیین موفقیت در اهداف مالی کافیست به حساب بانکی خود نگاه کنید. با نگاه کردن به وزن و مدت تمرینات به راحتی میتوان فهمید به هدف تناسب اندام رسیده اید یا نه. اما پیگیری پیشرفت به سمت استقلال، عدم قضاوت و اجتماعی بودن بسیار دشوار است. با این حال این ها همان اهدافی اند که باعث پایبندی و رضایت بیشتری می شوند.

ایجاد تعادل بین اهداف دشوار و آسان
همانطور که حفظ تعادل بین اهداف بیرونی و درونی مهم است؛ اهداف فوق العاده دشوار و جاه طلبانه نیز باید با اهداف ساده‌تر و کوچکتر متعادل شوند. اگر هدفی را انتخاب کنیم که بسیار دشوار یا غیر ممکن باشد به سرعت انگیزه خود را از دست می دهیم؛ چرا که امکان پیشرفت وجود ندارد. از سوی دیگر، اگر هدف خیلی کوچک و آسان باشد، رضایت ما کوتاه مدت خواهد بود و بی معنی می‌شود. به همین منظور، بهتر است یک هدف بلندپروازانه در نظر بگیرید. سپس آن را به بخش های آسان تر و قابل دستیابی تقسیم کنید.

سالها پیش هدف بلندپروازانه ام این بود که نویسنده‌ی پرفروش نیویورک تایمز باشم. سالها طول کشید تا این هدف محقق گردد. برای این کار، تعدادی هدف فرعی کوچکتر وضق آسان‌تر انتخاب کردم. یک وبلاگ محبوب بر اساس نوشته های من بسازید، با یک ناشر قرارداد کتاب ببندید و بیش از ده هزار کلمه بنویسید تا برای پیش نویس استفاده شود. این اهداف هم سخت بود؛ اما هر کدام را می توان در عرض یک یا دو سال انجام داد یا حتی آنان را نیز ساده تر و کوچکتر کرد. مثلا: به مدت یک ماه هر روز ۱۰۰۰ کلمه بنویسید یا پیشنهاد کتاب را برای ده نماینده ارسال کنید. تا اینجا آموختیم اهداف بیرونی را بر اساس اهداف درونی که منعکس کننده ی ارزش هایمان است، بنا کنیم. اهداف دشوار و بلند مدت به اهداف خرد و دست یافتنی تر تقسیم شوند و در نهایت آنقدری بلندپروازانه نباشند که دست نیافتنی به نظر برسند.

وقتی همه چیز را کنار هم قرار دهیم اینگونه به نظر می رسد: اهداف خاص خود را یک هرم در نظر بگیرد که هدف بزرگ و جاه طلبانه در راس آن قرار دارد و اهداف فرعی در زیر آن.

مثلاً هدف بلندپروازانه، کاهش ۲۰ کیلوگرم وزن در یک سال است. برای این کار باید سه بار در هفته ورزش کنید و ۱۵۰۰ کالری کاهش دهید. اعداد کوچکتر نیز وجود دارند که به راحتی قابل دستیابی اند. مانند: آموختن ۱۰ دستورالعمل سالم، کمک گرفتن از یک مربی، استفاده از کالری سنج و…

این هرم در دایره‌ای از اهداف کلی و درونی تر قرار میگیرد. مثلاً من می خواهم سبک زندگی سالم یا انرژی و استقامت بیشتری داشته باشم. به این ترتیب، اهداف شما بر اساس ارزش هایتان جهت گیری می شوند و با تقسیم شدن به مراحل کوچکتر، انگیزه تان را برای مدت طولانی تری حفظ می کنند.

بیایید یک بار مراحل را از ابتدا مرور کنیم

کدام هدف کلی به شما کمک می‌کند تا ارزش های خود را به حداکثر برسانید؟ برای مثال، من می خواهم سبک زندگی سالمی داشته باشم یا می خواهم به آزادی مالی برسم یا می‌خواهم مادر خوبی باشم. حال یک هدف جاه‌طلبانه خارجی و مشخص که به شما برای دستیابی به آن کمک می کند، انتخاب کنید. برای مثال: کاهش ۲۰ کیلو وزن یا پس انداز یک میلیارد تومان تا ۴۰ سالگی، یا اختصاص ده ساعت در هفته برای فرزندان. سپس انتخاب اهداف ساده و کوچکتر: ورزش ۳ بار در هفته، پس انداز ۲۵ درصد درآمد طی ۵ سال آینده یا اختصاص شبی ۲ ساعت برای فرزندان.

سلاح مخفی: وقتی شکست از موفقیت با ارزش تر است

بیاید یک لحظه صادق باشیم. ما نمیدانیم واقعا چه چیزی خوشحالمان می کند. همچنین در دانستن اینکه چه چیزی قابل انجام است یا نه، چه فدارکاریهایی باید انجام دهیم یا حتی تخمین توانایی‌هایمان خوب نیستیم. گاهی اهدافی که فکر می‌کردیم قابل انجامند، غیر ممکن می‌شوند. گاهی اوقات متوجه شویم که از آنها لذت نمی بریم یا تلاش ما بیشتر از ارزششان است. پس گاهی شکست در یک هدف ارزشمند تر از موفقیت است و به ما می آموزد در عوض چه چیزی را دنبال کنیم. اهداف به ما جهت میدهند و همین آنها را ارزشمند می کند. آنان ما را به سمت آنچه در زندگی می خواهیم هدایت می کنند و تلنگری برای شروع حرکت اند. اما اگر در این راه متوجه شویم که آن هدف را در زندگی نمی خواهیم پس باید رهایش کنیم. خیلی ها از این موضوع ناراحت می شوند و احساس شکست می کنند. اما بهتر است به جای اینکه یک سال آینده را صرف چیزی کنید که نمی‌خواهید، زودتر شکست بخورید و هدف بهتری را انتخاب کنید. اغلب زمانی که پایان سال نزدیک می‌شوم نیمی از اهداف سالانه ام به طور کلی تغییر کرده اند و تا پایان سال حداقل یکی از اهدافم را رها کرده ام؛ زیرا در طول مسیر متوجه شده‌ام آن چیزی نبود که میخواستم. گاهی اوقات یکی دو ماه آخر سال به هدف جدیدی می رسم.

افرادی که در اهدافشان انعطاف نشان می دهند نسبت به کسانی که تحت هر شرایطی به آنها می چسبند، بهتر عمل می کنند، مخصوصا اگر متوجه شوند به نتیجه نمی رسند.
رها کردن هدف هایی که دست نیافتنی اند یا به خوبی به شما خدمت نمی کنند فواید مختلفی دارد. از جمله: استرس کمتر در زندگی، مشکلات کمتر سلامتی و خواب بهتر، احساس شایستگی بیشتر، علایم افسردگی کمتر و احساسات مثبت بیشتر.

به یاد داشته باشید اهداف فقط نشانگرهای در ذهن اند. هیچ کس بابت آن ها به شما نمره نمی دهد؛ یا اگر تیک نخورند مجازاتتان نمی کنند. آنها فقط به اندازه مزایایی که به زندگی شما می آورند، ارزشمندند. بنابراین اگر برایتان سودی ندارند، رهایشان کنید. خیلی وقت ها تا زمانی که چیزی را به دست نیاوریم یا برایش تلاش نکنیم، نمی دانیم آن را واقعا می خواهیم یا نه. اغلب تا زمانی که سعی نکنیم در جهت ارزشی حرکت کنیم، متوجه نمی شویم واقعا برایمان ارزشمند است یا نه. اهداف فقط آزمایشهای هستند که اینها را به ما می آموزند. پس هر وقت فهمیدیم هدفمان در خدمت آنچه میخواهیم یا برایمان ارزشمند می باشد، نیست اشکالی ندارد آنها را رها کنیم و اهداف جدیدی بیابیم.
منبع: https://markmanson.net/goal-setting

گردآورنده: دکتر نجمه پیرزاد

سوشال مدیای اکادمی تلسی                                  

https://telsi.co/

Telsitalk

 

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید

دیدگاهتان را بنویسید

ثبت نام در دوره

در صورت نیاز به مشاوره می توانید فرم را تکمیل نمایید و یا با ما در ارتباط باشید.